امسال، پاییز دیرتر از همیشه آمد و بهناگزیر، حس و حال خوش پاییزی من هم. اما حالا با یک ماه تأخیر آمده و من در هوای دیدار دوباره با رفیقهای قدیمیام و مثل مهرماه هرسال، پیدا کردن دوستهایِ تازه! این خاصیت پاییز است: حس خوب با هم بودن. با شما هم هستم خانم گل که اینروزها فقط چند کیلومتر از هم فاصله داریم نه چندهزار کیلومتر و با شما آقای نازنین که معلوم نیست اینروزها کجایی (و من هم مثل تو)! وقتش نیست؟
ترانهها، قصههایی هستند که گاه بویی از واقعیتی تجربهشده میگیرند و گاه رنگی از تجربهای شنیده... اما وقت ِ نوشتن ترانههای اخیر (این و این) و غزلی که هنوز ناتمام است، به آمدگان و رفتگان فکر میکردم؛ نه آمدگان و رفتگان جهان (که اتفاقاً زیاد هم به فکرم میآیند)، آمدگان و رفتگانِ «من»: عشقها و دوستیها و رفاقتهایی که مدام نبودهاند و تمام شدهاند، بههردلیل. آنها که نابهجا آغاز شدهاند و آنها که شرایط، پایانشان را رقم زده و آنها که نابهجا از دست رفتهاند.
به خودم که نگاه میکنم (خود ِ چند سال پیشم مخصوصاً) خیلی از این تمامشدهها و ناتمامهای ِ بهپایان رسیده میبینم. این به «خود ِ آنموقع ِ من» برمیگردد که چهقدر عاشقپیشه و رفیقباز بود. عشق و دوستی اما -عشق بهویژه- زیبایی و زشتی توأمان است. زشتی و زیبایی و اصلاً عشق و نفرت، دو روی یک سکهاند که هرلحظه امکان زیر و رو شدنش وجود دارد. و چه بسیار دیدهایم این زیر و روشدنهای ناگهانی را و رسیدهایم به «بیا به هم نرسیم».
باری، این ترانهها را «من» نوشتم برای آنها که دوست و رفیق و معشوق و عاشق نیمهراه بودند و از زبان آنها برای «من» که چنین بودم. اما فکر میکنم اگر این زشتیها و زیباییها نبودند، «من ِ امروز» همینی هم که هست، نبود! گمان میکنم که آن خاطرهها (با وجود هرچه زشتی) چیزی به هرکداممان دادهباشد و یک پله بالاترمان برده باشد. و اگر چنین نباشد...
از کنار هم گذشتیم
بیصدا و بیاشاره
از کنار هم گذشتیم
از کنار هم... دوباره
تو، ولی بی عطری از تو
من، ولی بی رنگی از من
حتی تردیدم نکردیم
میون موندن و رفتن
ما یهعمر تو خواب و رویا
دنبال همدیگه گشتیم
اما امروز بیتفاوت
از کنار هم گذشتیم
عشقا زود تکراری میشن
بوی کهنگی میگیرن
سرزده یهروز میان و
فردا بیبهونه میرن
هیچی باقی نمیمونه
جز یهمشت خیال مبهم:
تو برام زندگی بودی
من برای تو میمردم
ما یهعمر تو خواب و رویا
دنبال همدیگه گشتیم
اما امروز بیتفاوت
از کنار هم گذشتیم
کی مثل من با تو رفاقت کرد،
هی شعله شد تو لحظههای سرد،
هی گُر گرفت و دست آخر سوخت،
رخت ِِ بلند ِ بختتو کی دوخت؟
حال تو رو کی خوب میفهمید،
کی پشت چشمای تو رو میدید،
بیوقفه موند و پابهپا اومد؟
شاید ندیدی تا کجا اومد!
یادم نمیره بوسهی آخر،
گوشای کر، چشمای ناباور،
یادم نمیره هرچی یادت رفت،
از دستای بیاعتقادت رفت...
دیدی تو هم مثل همه بودی،
از عشق افتادی به این زودی،
تو نیمهراه دل زمین خوردی،
دیدی تو هم آخر کم آوردی!
چیزی نمیگی، ساکت و سردی،
دنبال حرف تازه میگردی؟
وقتی دلت اندازهی من نیست
چیزی نگو، لازم به گفتن نیست.