گفتهها
و سرودههای آرش افشار
مرا تو دعوت کردی به این ضیافت کوچک و من شبیه همیشه اسیر لعنت تردید... شروع شد هیجان و تمام شد همهی جان نماند حرفی و ما روبهروی هم ننشستیم به ماه من نرسیدی پلنگ خوش خط و قامت دوباره آخر قصه، دوباره من سر خطم 1- غیبت داشتم، نه فقط در اینجا. به همان خداحافظی و آنچیزها که گفتهبودم ربط داشت که یکدفعهای شد کموبیش. طرفی دیگر بودم و خوش از اینطرف نبودن. چه چیزهای کوچک و سادهای ندیده میماند در حجم اینهمه هرروزه. سرگرم آنچیزهای خوب کوچک بودم بیشتر؛ مشغول خودم و آن یکی دو چیزی که قرار است سلام کنم بهشان. راستش از بین تمام مبدأها و مقصدها، نوروز تنها چیزیست که در باورم جا دارد. یگانه جایی که میتوانم نقطهی آغاز و انجامش بدانم؛ و امسال بهشکلی غریب، این پایانها و آغازها در روزهای آخر سال جمع شدهاند تا تأکیدی باشند بر سالی تازه!
به عاشقانهی کوتاه، به این خیانت کوچک
و باز آری ِ آخر، بهرسم عادت کوچک
دروغهای بزرگ از سر صداقت کوچک
تمام شد بازی، سر رسید فرصت کوچک...
به عشقِ معجزهوارم، به بینهایت کوچک
دوباره گوشهی دنجِ حیاط خلوت کوچک
2- خوب است خلوت شدن، فاصله از حرفها و اسمها. شاید دارم زیادی می نویسم از این فکر اما تقصیر من نیست اگر که حوادث، پیوسته تأیید و تأکیدش میکنند؛ تلنگری دمبهدم که لاف بیشتر جز خالیبودگی از عمل نیست و از بودن. خداحافظیهای من درواقع از همین حرف ِ چیزی بودن است و خودش نبودن، چه گفتههای من باشد و چه حرف دیگرانی که بدل به گفته شدهاند و به دهانی که... انگار واقعاً زیادی دارم تکرارش میکنم و جالب اینکه به رغم تکرار، آنها که باید، هیچ به خودشان نمیگرفتند و... بههرحال، خوب است خلوت شدن. غزلکی هم نوشتهبودم نزدیک به این مضمون که جای حرفهای بیشتر در پست بعدی میآورم.
3- با یکی از دوستداشتنیترینهایم خداحافظی کردم. شاید کمی عجیب باشد جداشدن آدمی که به پایان دههی سوم زندگیاش نزدیک میشود از حرفهی اصلیاش که با توفیقکی هم قرین بوده است. اما بههرحال، روزنامهنگاری سینمایی را کنار میگذارم و کمی به سمت خود سینما میروم. نه اینکه حالا یکی دو خطی ننویسم برای اینجا و آنجا، اما آنچیزی که تا حالا بوده بهنظر نمیرسد که دیگر مرا برباید. هفتهنامهی سینما کموبیش نقطهی شروع کار حرفهای من در روزنامهنگاری بود و گمان میکنم که نقطهی پایان هم. فعلاً خداحافظ! 
