سالی «دیگر» است. اینجا، این گوشه، تنهای تنها، سال بد، سال باد را تحویل میکنم. قرار دارم که همینجا بمانم این چند روزه را و با خودم باشم بیشتر؛ فکر کنم به جور دیگری بودن، پیدا کنم آن جور را و بعد بیایم بیرون. همین!
روزهای آخر بدترین سال زندگیام را شماره میکنم به امید تمام شدن. یک چیزی روشن است در آنسوی این سال، چیزی شبیه نور انتهای تونل! چیزی نمینویسم، چیزی نمیخوانم... هیچ بالا و پایین و اینوری و آنوری در کار نیست. خط ممتدیست که پیش میرود. اما زمزمهای هست در گوشم و چیزی در دلم که: فردا روز دیگریست؛ چیزی از جنس رهایی هست و هوای تازه. نمیدانم از کجا و چهجوری، اما هست. امیدش که هست دستکم!
