گفتهها
و سرودههای آرش افشار
کی مثل من با تو رفاقت کرد، حال تو رو کی خوب میفهمید، یادم نمیره بوسهی آخر، دیدی تو هم مثل همه بودی، چیزی نمیگی، ساکت و سردی،
هی شعله شد تو لحظههای سرد،
هی گُر گرفت و دست آخر سوخت،
رخت ِِ بلند ِ بختتو کی دوخت؟
کی پشت چشمای تو رو میدید،
بیوقفه موند و پابهپا اومد؟
شاید ندیدی تا کجا اومد!
گوشای کر، چشمای ناباور،
یادم نمیره هرچی یادت رفت،
از دستای بیاعتقادت رفت...
از عشق افتادی به این زودی،
تو نیمهراه دل زمین خوردی،
دیدی تو هم آخر کم آوردی!
دنبال حرف تازه میگردی؟
وقتی دلت اندازهی من نیست
چیزی نگو، لازم به گفتن نیست. نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/18ساعت
22:26 توسط آرش افشار| |


