از سکوت میترسیم، از وقفههای بین ِ حرف؛ و هر فاصلهای را با کلمهای یا حتی خندهای، صوتی، سوتی، چیزی پُر میکنیم. در این فضای خالی چه میگذرد که اینهمه میترساندمان؟ این خلأ محمل ِ چه اضطرابی است؟
«سازماندادن به زمان» از آن حرفهای مدرن ِ مثلاً روانشناسانه است که میخواهد این اضطراب را بپوشاند (و درمان نکند)! پُرکردن خلأها به هروسیلهای، از هر راهی و با هر آشغالی. هر حرفی که تمام شد، باید حرف دیگری پیش کشید و هر کاری که تمام شد، کاری دیگر! مبادا که سکوتی و سکونی در این بین، به دست خودمان بیفتد. و خودمان را روبهروی خودمان بگذارد و خودمان را (بینقاب) روبهروی دیگری... بینقاب ِ حرف، چهچیزی کم داریم؟
نه! گفتن، بیانگری (و شفافیت) نیست. گفتن، نگفتن است؛ راهی برای نهفتن ناگفتهها (یا نگفتنیها و نمیخواهم بگویمها). دروغ ِ متنقاضنمای ِ بامزهایست!
راستی فکر کردهای که اینهمه دعوت به سکون و سکوت (و مراقبه ـ که روبهرو شدن با «خود» است) از سوی بزرگان و خوبان و دارندگان (و برازندگان)، برای چیست؟
البته، ما مختاریم که اضطرابمان را با حرف(هر حرفی!) التیام ببخشیم، وقتی که راهی برای درمانش نمیشناسیم یا نمیخواهیم بشناسیم. اما همیشه سادهترین راه، بهترین نیست!
