تبليغاتX
گفته‌ها - شعری برای دریا نگفته‌ام

گفته‌ها

و سروده‌های آرش افشار

هرگز شعری برای دریا نگفته‌ام. اصلاً برای هیچ چیز بی‌کران و عظیمی که به تمامی در برم گرفته، نتوانسته‌ام شعری بگویم.
هرگز شعری برای دریا نگفته‌ام اما آوازهایی را که در کنارش زمزمه می‌کنم و از یاد می‌برم، دوست دارم. سکوت و وقارش را به وقت آرامش و شکوه و غرورش را هنگام خروش شیفته‌ام. از همین روست که شمال بی‌دریا را نمی‌شناسم و تنها شمال با دریا را بلدم. شبانه‌ی ساحل و بی‌وزنی رویاوار روزش، رقیب ندارد. (راستی چه عجیب است که در مرام دریایی، شب وقت نجوا و زمزمه است و روز هنگام عشقبازی و همآغوشی)! 
حالا با کلی یادگاری از شمال برگشته‌ام: پای چپم، وقت شکستن چوب (در حالی غریب که فرجامی جز سقوطی عجیب نداشت) لِه‌مانند شده و پای راستم را سنگی وسط دریا (عمیق و تمیز) خراشیده، ناخن پایم شکسته و ناخن دستم چرک کرده، یک عدد سنگ زیردریایی به لبم خورده، شانه‌هایم (تا حد ممکن) سوخته‌اند و ... خلاصه... همین!

 راستی انگار پرسیدی که «رسیدن» یعنی چی؟
رسیدن از همان فهمیدن و فهماندن «دوستت دارم» شروع می‌شود، از همان نگاه و نوازش ساده تا هرجا. بگذار از عین‌القضات چیزی بیاورم: «ای عزیز! این حدیث را گوش دار که مصطفی –علیه السلام- گفت: مَن عَشِقَ و عَفَّ ثُمَّ کَتَمَ فَماتَ، ماتَ شهیداً. هر که عاشق شود و آن‌گاه عشق پنهان دارد  و بر عشق بمیرد، شهید باشد... در عشق قدم نهادن کسی را مسلّم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است، هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهند. هرجا که رسد، سوزد و رنگ خود گرداند... بدایت عشق بکمال، عاشق را آن باشد که معشوق را فراموش کند که عاشق را حساب با عشق است؛ با معشوق چه حساب دارد؟ مقصود وی عشق است و حیات وی از عشق باشد و بی عشق او را مرگ باشد».
و اگر مسیر اشراق را ادامه دهیم، به «هاگاکوره» (آیین‌نامه‌ی سلحشوران ژاپن) می‌رسیم که می‌گوید: «والاترین حالت دلدادگی، نگاهداشتن عشق سوزان در دل است و باز ننمودن این راز بر هیچ‌کس و بر محبوب نیز... جان دادن و راز عشق را با خود به گور بردن، بالاترین تجلی عشق است. اگر هم محبوب، خود به زبان بیاید و از سامورایی بپرسد که آیا دلباخته‌ی اوست؟ بهتر است که پاسخ دهد: این آخرین چیزی است که می‌توانم به آن بیندیشم.» 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت 12:23  توسط آرش افشار  |