پاییز، ناگزیرم میکند از سرخوشی و سرخوشی، پریشانبازم میکند و... پریشانبازی هم که بینوشتن نمیشود. مجبورم به نوشتن، وقتی که صدای چکیدنش میپیچد در کوچه و عطر رنگورنگش از پنجره سرمیکشد به خلوت خانه. پاییز را میگویم که امیدش پادشاه فصلها خواندهاست و من شعری برایش نگفتهام (همچون دریا)! اما اگر صدای پای پاییز را شنیدهباشی و هنوز هم دستت بلرزد و قلمت بهدست نیاید، دعوت رفیق را که دیگر بیپاسخ نمیشود گذاشت. و چه ستایشانگیز است این اسم اگر بهمسما رسیده باشد: «رفیق»، همراز و همخلوتی که جا میگیرد در تنهایی آدمی. خاصه رفیقی قدیمی که از وقت بودنش، بیوقفه همپای روزهای بیامتیاز بودهاست و همپیالهی شبهای دراز.
و اما این نگفتن و ننوشتن، سکوتی نه از سر رضا و بیحرفی که از سرشاری ناگفته است و (نگفتنی)! همیشه وقتی لبالب از گفت بودهام، درد بیحرفی گرفتهام و اینروزها هم که دیگر رسماست در گلو شکستن فریاد! اما بهرغم اینهمه بیداد، چیزی هست (در زمین یا نمیدانم هوا) که خوب میکند حالم را. شاید همین احوال پاییزیست و شاید آن سوسوی امیدی که گوشهی دلم نشسته و خوبتر اگر نگاه کنم، هر دو انگار. نمیدانم چه سرّیست که در این چندماهه، از هر طرف که میروم به شهیار میرسم و اینبار:
در این خواب بدِ بد، من و تو خوب خوبیم!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/26ساعت 18:20  توسط آرش افشار
