تبليغاتX
گفته‌ها - و مرگ... تنها مرگ!

گفته‌ها

و سروده‌های آرش افشار

تا نیمه‌شب با ماریه و رضا داشتیم درباره‌ی مرگ و شاخ و برگ‌هایش حرف می‌زدیم... این وسط‌ها سرانگشتی حساب کردم و دیدم پانزده سالی می‌شود که بدون مرگ زندگی نکرده‌ام. گرچه گاه و بی‌گاه فراموشی غالب شده اما همیشه بهانه‌ای بوده که نهیبم بزند و برم گرداند به اصل. اگر سر حرف را باز کنم به تکرار گفته‌های بسیار ِ بزرگان می‌افتم. فقط می‌گویم وقت‌هایی را به یاد بیاور که با مرگ عزیزی رو‌به‌رو شده‌ای، وقت‌هایی که تو را به قدر‌دانستن ِ هست و حضور آدم‌ها وامی‌دارد و قدردانی بود ِ خودت حتا... اما این لحظه‌ها کوتاهند و خیلی زود به روال هرروزه می‌افتیم. بی‌شک اگر به  این لحظه، طول و عرض بدهیم یا (خیلی خوش‌بینانه) همیشگی‌اش کنیم اتفاق دیگری می‌افتد؛ اتفاقی بهتر! فقط در تنگناها و بحران‌ها یک لحظه به یاد بیاور که (خیلی ساده) ممکن است تو و یا کسی که رو‌به‌روی توست، حتی همین فردا دیگر نباشد!

دوستی (درست و به‌جا) تذکر داده بود که اسم وبلاگ تکراری است. وقتی داشتم این اسم را آن بالا می‌نوشتم مشکوک بودم اما یادم نمی‌آمد که کی و کجا چنین وبلاگی دیده‌ام. حالا یک تغییر کوچک می‌دهم و گفته‌ها را می‌گذارم به جای گفتنی‌ها. این هم نام کتابی از ابراهیم گلستان است اما امیدوارم وبلاگ معروفی با این نام موجود نباشد (و اگر بود هم که بود)!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18ساعت 12:53  توسط آرش افشار  |